| هر چه مي خواهم از تو فاصله بگيرم به تو نزديك تر مي شوم. | ||
|
هر چه مي خواهم از تو فاصله بگيرم به تو نزديك تر مي شوم. كاش مي دانستم كه جادوي چشمان تو تا به كي دل مرا در بند خود اسیر نگاه خواهد داشت اما امروز كه خود را گرفتار تو مي دانم از همين اسارت لذت مي برم آرزو مي كنم كه هميشه همين گونه بگردم در تنهايي خود تا روزی که؛ ديگر احساس را ؛ با تن سرد خاك قسمت كنم و هم آغوش با او در انتظار تو در آن سوي اميد بنشينم.
آري دوست دارم و عاشقانه مي خواهم كه بهترين فنا را با ياد تو احساس كنم. زيبايي اين مرگ زيباتر از هزار بودن است . چه ارزشي دارد كه بي تو باشم اما زنده باشم؛ نه هرگز نخواسته ام و تا روزي كه اينگونه در افكارم باشي همين است سر مشق درس هاي دلم. تو با من بی وفایی می کنی بدان هرگز بی وفایی را در نبود تو هم برای تو نمی خواهم. واي چه روان شاعري مي كنم در ياد تو. با سياهي شب. تلاطم حرف هایم در این شب ها بیشتر است شب هايي كه با ياد تو مي گذرد. مي خواهم كه با تو باشم. عاشقانه تر از هميشه ولي چگونه مي توانم؟ نمي دانم ! تو مي تواني كه يك بار ديگر بباري در اين بيشه زار خشكيده نا اميدي. از تو آرزو می کنم که بخواهی تا بباری بار دیگر که گل دهد باغ اميد من. |
||
|
2
نوشته شده در شنبه 5 فروردین1385ساعت توسط مرداب
|
|
||
| بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد | ||
|
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یه بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد با سلام. از همه دوستان اول معذرت خواهی می کنم که دیر آپ کردم نمی دونم شاید تو این مدت با خودم لج کرده بودم. دوم اینکه از همه دوستانم تشکر می کنم که منو تنها نذاشتن تو این مدت .. راستی ۱۳ اسفند تولدمه شنبه ۱۳/۱۲/۸۴ |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| چگونه می توانم فراموشت کنم؟ | ||
|
وقتی که خورشید به حسارت می نشیند جهانم گویای عشق تو نیست که با تو حرف بزنم.
هنوز خاکستر زمانم در خلوص دیدگانت شعله ور است. در حوالی کدامین چشم از طعم نگاهم پرهیز می کنی . تو اسطوره نبودت طعم طلسم قصه هاست . پس چگونه می توانم فراموشت کنم.؟ |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| مهربان تر ... | ||
|
من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که راز آفتابگردان و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک برايش يک خاطره مشترک باشد. او بايد از رنگين کمان چشمان تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم سرد و باراني است. اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت... با آن وقار بي مثال آيا کسي پيدا خواهد شد؟! از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر! تو را سخاوتمندانه با دنيايي حسرت خواهم بخشيد؛ و او را که از من عاشق تر است هزار بار خواهم بوسيد...
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| راز سایه | ||
|
چه کسی اهمیت می دهد؟ نگاهی در امتداد کوچه ، چشم به راه سفر کرده ای باشد؟ چه کسی اهمیت می دهد؟ گریه های شبانه کودکی ، در انزوای آن شب شوم مردابی از اشک آفریده باشد؟؟ چه کسی اهمیت می دهد؟ میان من و پنجره بسته ..چه رازی نهان است.. و آن سایه ، از کنار میله های سبز خانه برای ابد رفته است چه کسی اهمیت می دهد ؟ اتاقک ویران شده روزگاری جایگاه سایه بوده است و راز پنجره بسته میله های سبز ، اتاقک ویران و دری که به سوی هیچ برای ابد میان من و آن باقی ، خواهد ماند. چه کسی اهمیت میدهد؟؟؟؟
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه 28 آبان1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| گناه عاشقی | ||
|
اگر عاشقی باشد گناهی الهی سراپا گناهم الهی.. الهی ... یک امشب به داد دل خسته ام رس که غم آمده با سپاهی ..الهی.. ای همیشگی ترین ! آه! ای دورترین! سوختن کار من است.... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه 14 آبان1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| پاییز | ||
|
پاییز پر از هجوم باد است و برگ های زرد درختان سنگفرش طلایی عابران و من پر از پاییزم و باد تازیانه ای است برصورت غمبارم . پاییز فصل رویاست و زلال باران هدیه ابرهای سیاه به دل های زنگار گرفته .پاییز طلوع درد است و اشک شورانگیزترین ترانه ی غربت زرد . شاید خزان حبس شادی است در حجم مرگ و فرمانروایی غم و من تصویری از پاییزتمثیلی از درد و شاید من خود پاییزم. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| عشق | ||
|
هر وقت کنار دریا می روم
عشق را با خودم می برم که غروب ها روی ماسه ها با من قدم بزند و با زمزمه مدامش دلم را در زیر غبار رطوبت بیدار نگاهدارد. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| ای عشق | ||
|
ای عشق ! ای گل ایستاده من در آنسوی زمان و حواس.
ای کسی که لبانت بوسه ای که در پوست من صلیبی از یاسمن نقش می زند یک بار به خواب من بیا تا جنونم برگردد! ای عشق! از تو دور شدم تا به تو نزدیک شوم و زمان را یافتم. اکنون با زمان معاشقه می کنم و من آتش عشق را در صاعقه معشوقم ربودم برایم چیزی باقی نمانده جر آنکه در سایه ای که سایه توست آواره شوم برایم چیزی باقی نمانده جز آنکه در صدایی که صدای توست ساکن شوم و اکنون صلیبی در خیابان پشتی ایستاده است.....
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| کی و کجا...؟ | ||
|
نمی دونم بالاخره ، کنار کدوم برکه ، زیر سایه کدوم درخت ، در سکوت کدوم دشت بالاخره میشه کفش های همیشه رفتنم رو بکنم و برای یک لحظه بشینم و با چشای بسته به بودن فکر کنم! نمی دونم این جاده طولانی آزمون های همیشه کی تموم میشه! این سنگ های همیشه در راه کجا کنار میرن! این دلتنگی کی کوله بارشو از من جدا می کنه و به راهه خودش می ره! فقط یه چیز و می دونم این که این جا شهر پر بهانه ای ست که من باید همه بهانه ها را بگیرم ... مبادا تو بهانه گیر شوی ! این جا شهری پر از همهمه و هیاهوست که من باید سکوت کنم مبادا گوشت بیش از این آزرده شود! اینم می دونم که تنها چیزی که من رو با این کفش های قصه گو به راه می خونه... بودن یه عاشق و نگاه های صمیمی و پاک دوست هایی که همیشه کنارم بودن و دست های همیشه رو به آسمون مادر و پدرم و نفس های گرم همه اون آدمایی که دوسشون دارم هست. پس باکی نیست! من می روم که همه بهانه ها را بگیرم... |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| بی تو | ||
|
بی تو هر شب عاشقی بارانیم
لاله ای پژمرده و زندانیم بی تو در کنج همه دلواپسی بی تو من آغاز یک ویرانیم با تو در حجم همه میلادها بی تو در بند دلی طوفانیم یاد تو آرامش روح و روان بعد تو من شاعر حیرانیم ای نگاهت جایگاه خستگی بی نگاه مبهمت بارانیم
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه 2 مهر1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| کاش یه جوری منو از من میگرفتی..... | ||
|
تو غم این دل تنگ نمی دونی
قصه این خسته رنگ نمی دونی تو پر از زمزمه فکرهای آبی تو گرفتاری سنگ نمی دونی نمی دونی چی غم سختی موندن موندن به روی خود درها رو بستن رفتن از یاد همه مثل یه قصه تو فراموشی به مرگ خود نشستن غم رو قلب خسته من خزه بسته طاقتم مثل دلم در هم شکسته دوست دارم جاری بشم مثل تو اما نمی تونم خسته ام خسته خسته کاش یه جوری منو از من میگرفتی کاش منو به دست موج ها می سپردی من تو این خستگی ها دارم می پوسم کاشکی این خسته رو با خودت می بردی کاش میدانستی در این سینه گداخته چه دردی نهفته است کاش می شد این سکوت را شکست سکوتی که مرا مچاله خود کرده است تا ابد.
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| دل من گریه می خواد | ||
|
وقتی ابرای سیاه آسمون شهرمو می پوشونه از کنار پنجره شیون باد می پیچه توی خونه وقتی بارون می شینه روی فرش سبزه ها دل من گریه می خواد همه جا رنگ شبه واسه مرگ لحظه ها دل من گریه می خواد دیگه از سکوت سرد کوچه ها دل من خسته شده مثل اون روزها می خوام داد بزنم که لبام بسته شده آخه من همونم از مرداب پیر براتون قصه دل خونده بودم می خواستم یه روز به دریا برسم .. که حالا زندونی هر نفسم من اسیر قفسم... توی شهر آشنا... یه غریبه بی کسم هوس خنده نمونده رو لبام ...مثل یه صخره سردن آدمها خبر ار خوندن یک ترانه نیست ... خاک مرده پاشیدن رو صحنه ها نه سوالی نه جوابی ... همه جا رفته به خواب ... دل من گریه می خواد مستی .. عشق.. امید.. همه شد نقش بر آب دل من گریه می خواد
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| به یاد تو | ||
|
ای کسی که نگاه آفتابی ات در تک تک سلول هایم جان می گیرد . ای کسی که شادی بخش روزهای تیره و بارانی منی . ای کسی که در اوج بی پناهی به قلب شکسته ام سامان دادی و به ژرفای دردهای پنهانم پی بردی. ترا می ستایم ای تنها تویی که با نگاهت عشق را در وجودم شکوفا کردی با حضور تو یاد تو زندگی رنگی دیگر می گیرد. نگاه مهربانت روحی تازه به جانم می بخشد و لبخند صمیمی ات خستگی را از تنم بیرون میکند.
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| دستان اهورایی | ||
|
نمی دانم بذر عشق تو را ، دستان کدام باغبان در کویر قلبم پاشید که شمیم آن ، همه ی فاخته ها و لادن ها را مست کرد. نمی دانم طراوت کدامین اقاقی را پیشکش رویاهای آبی ام کردی که کلبه ی ویران شده ی دلم ، بهشت همه ی پروانه ها شد. بگذار در آرامش دریا گونه ات غرق شوم و در احساس نقره ای ستاره ات تکثیر یابم تا شاید از زندگی ، تبسمی سبز هم نصیب من شود. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| بیا بهار من! | ||
|
بیا بهار من ! بیا و پلک های خسته من را بگشا و وجودم را در برکه ی چشمانت غرق نگاه پر جاذبه ی خویش کن تا زیبارترین لحظه ی هستی از " ازل تا ابد" در سیطره ی چشمان سیاه تو متولد شود. امشب دلم را برایت نقاشی می کنم . بیا قلب هزار تکه ام را با دستان مهربانت شفا بده و بند بند وجودم را با ریسمان محکم محبتت به هم بپیوند. از کوچه پس کوچه های دلتنگی ام که عبور می کنی سری به حریم تنهایی ام بزن. من در قلبم را باز می گذارم و کوله بار عشقم را می گشایم تا اگر خواستی در مقدس ترین خانه ی دنیا در وسعت دل یک عاشق شیدا خانه کنی
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| غریبه در کوچه ی بی ستاره | ||
|
امشب از آسمان دیده ام پولک های اشک به وسعت دریاچه ی عشق می بارند. امشب نگاه بارانی مهتاب به شمشاد قامت تو روشن نشد. امشب نذر اقاقی ها که هر شب دستان گرم و صمیمی تو را انتظار می کشند ادا نشد. امشب خواب گلدان شمعدانی خانه به آمدنت تعبیر نشد. امشب دل بی قرار من بی صدای گام های استوارت آرام نگرفت.بی بهانه قلبم را شکستی. از من بریدی و به افق های دور دست کوچ کردی و نیستی ببینی که دیگر ستاره ها کوچه را به یمن حضور عاشقانه ات چراغانی نمی کنند و نمی دانی چقدر من در کوچه ی بی ستاره غریبم. تو رفتی و آبشار اشک هایم که بی تابانه از بستر چشم جاری می شدند را ندیدی و نمی دانی که من هر شب با هق هق گریه هایم دوریت را شکوه می کنم. تو رفتی و من از پشت حصار سنگین جدایی ها دستان تمنایم را به سویت دراز می کنم تا شاید سر انگشتان اهورایی ات دستان نیاز آلودم را لحظه ای لمس کند و وجود طلایی ات را دوباره در آغوش گیرند. تو رفتی و من در دل دالان های تنگ زمان به یاد همه ی ثانیه های سبزی که داشتیم عاشقانه اشک ریختم. می دانم زیر باران اشک هایم تنها تو می توانی چتر احساست را باز کنی و قلب شکسته ام را به تپش واداری و تنها تو می توانی مرهم زخم های کهنه ی دلم باشی. چهار دیوار ذهنم آشفته از حصار جدایی هاست و می دانم تنها تو می توانی این حصار را از میان برداری و دریای پریشان ذهنم را به آرامش برسانی. تنها تو می توانی نگاه بارانی باغچه را به آبی ترین احساس روشن آسمان منور کنی و تو می توانی آواز حبس شده در گلوی فاخته ها را به ترانه ی دل تنگی گل ها پیوند بزنی. بدان که همیشه عاشقانه ترین نگاهم را برای تو کنار گذاشته ام و شادمانه ترین لحظه هایم را با حضور زیبایی تو به دست وحشی دریا می سپارم . بیا که من به تو و یک آسمان نگاهت با تمام ستارهایش محتام.
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| آهنگ زندگی | ||
|
دیروز که از برج خاطره هایم به اوج پروانگی پریدی و رویاهای شبا نه ام را به رنگین کمان واقعیت پیوند زدی ، فهمیدم که دوستم داری. دیروز که با تلنگر احساست شیشه ی سیاه نا امیدی را شکستی و احساس امیدواری را به دهلیزهای قلبم روانه کردی شادمانه فریاد زدم که : می دانم دوستم داری. اینک که دستان سبزت را حائل اندیشه های آسمانی ام کردی و به دریای خوشبختی سوقم می دهی و با مهربانی دیباچه ی قلبم را به الماس های سخاوتت مزین می کنی ، دیوانه وار می پرستمت از اینکه دوستم داری. فردا که صدای پای خزان ، سکوت کوچه ی زمان را می شکند و برگ های عمر آدم ها ضمیمه ی خاطره ها می شود. تو از آلبوم روزهای گذشته عکس مرا با پولک چشمانت به دیوار قاب می کنی و روزهای متمادی با عکس کهنه ی جوانی ام حرف می زنی و من از پشت ابرهای سپهر ، نشسته بر رنگین کمان عشق ، اشک های سر خورده بر گونه هایت را عاشقانه می زدایم و می ستایمت از اینکه همیشه صادقانه دوستم داشتی. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| ساغر امید | ||
|
همچنان خیره به راهم تا تو بیایی . انتظار من از تمام اقیانوس های بی انتها هم فراتر رفته : اما هنوز از تو خبری نیست. تمام ستارگان سپهر را با سر انگشتان لرزانم می شمارم تا تو بیایی : اما هنوز سیمای ماهت هویدا نشده . تمام قاصدکان پریشان را به سر تا سر جهان فرستاده ام تا از تو خبری بیاورند ، هم آواز همه ی چکاوک هایی هستم که از دوری محبوبی نغمه ی غم سر داده اند ، اما هنوز از تو خبری نیست. باید قبل از آنکه ناقوس مرگ به صدا در آورند ، قبل از آنکه آخرین شکوفه ی نارنج باز و آخرین غروب ، نمایان شود . پیش از آنکه اولین پرستوی مهاجر کوچ کند به دیدارم بیایی و من نیز همانند نسیمی نالان به پیشوازت می آیم. ای آشنای دل ! یاسمن قلب شکسته ام ! مرا تا ویرانی پیش بردی و شیشه ی صبورای ام را با سنگ دلت شکستی . چرا به فکر نسترن های قلبم نیستی ؟ چرا به تار و پودم آتش می زنی ؟ چرا نهال آرزوهایم را که با تو شکل می گیرد و بزرگ می شود از ریشه در می آوری؟ ای تکیه گاه من ! قبل از آنکه ستاره ی عمرم افول کند به دیدارم بیا و ساغر امیدم را از شراب عشقت پر کن. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| باز گرد ای گل یاسم | ||
|
به شکوفه ها قسم ، به خاطر تو بهشتی در زمین به پا کرده ام به رنگ آسمان ، به رنگ عشق و مهربانی ، می دانم که باور نداری : اما بارانی که قلب سیاهم را شست ، کوکب هایی که بهاری ام کردند ، صنوبری که اشک هایم را دید ، آینه ای که شکست و ستاره ای که تنها ماند ، شهادت می دهند که به شوق بازگشت تو دل تنگم را جلا دادم و رنگین کمان مهر را در درونم شعله ور ساختم. ای گل یاسم بازگرد ، که من از آسمان چیزی کم ندارم. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| کسی تنهاییمو از من نمی دزده | ||
|
وقتی که گل درنمی آد سواری این ور نمی آد کوه بیابون چی چیه وقتی که بارون نمی آد ابر زمستون نمی آد این همه خزون چی چیه حالا تو دست بی صدا دشنه ما شعر غزل قصه مرگ عاطفه هوای خوب بغل بغل انگار با هم غریبه ایم خوبی ما دشمنی کاش من و تو می فهمیدیم اومدنی رفتنیه تقصر این قصه ها بود تقصیر این دشمن ها بود اونا اگه شب نبودند سپیده اون روز با ما بود کسی حرف منو انگار نمی فهمه مرده زنده خواب و بیدار نمی فهمه کسی تنهاییمو از من نمی دزده درد ما رو در و دیوار نمی فهمه واسه تنهایی خودم دلم می سوزه قلب پیروزی من خالی تر از دیروزه سقوط من در خودمه سقوط ما مثل منه مرگ روزهای بچگی از روز به شب رسیدنه دشمنیها مصیبته، سقوط ما مصیبته، مرگ صدا مصیبته، مصیبته حقیقته ،حقیقته حقیقته
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| بده دستاتو به دستم | ||
|
بده دستاتو به دستم تا با هم کلبه بسازیم کلبه ای پر از من و تو از من و تو ما بسازیم دور بشیم از همه مردم واسه درد هم بیمریم با ستاره ها بخوابیم با ترانه جون بگیریم کلبه ای اندازه عشق باغچه ای و حوض و گلدون سر تو باشه رو شونم مثل لیلی مثل مجنون تو بشی مادر گلها من بشم بابای بارون
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| به یاد تو نفس کشیدن را دوست دارم | ||
|
امشب شب تاریکی است شب غمگین و وحشت انگیز شبی پر اشک در چشمان و بغضم در گلوست شبی سرد و غمگین که دیگر حتی نمی توانم با مرور خاطرات گذشته به آرامش دست یابم . چه روزگار غریبی است چه شب و روزهای تلخی بر من می گذرد . چه درد جانگاهی در سر تا سر استخوانهایم پیچیده چقدر از آرزوهایم فاصله گرفته ام . براستی خودم هم نمیدانم به دنبال چه می گردم . و چرا اصلا در جستجو هستم . من که گمشده ام را از دست داده ام آنهم درست لحظه پیدا کردنش و درست لحظه دیدنش و درست لحظه شنیدنش و فهمیدنش و چه تلخ است امروز که به خاطراتم بر می گردم و فقط گمشده ام را می بینم. چه قدر تلخ است که میدانم دیگر طعم شیرین با او بودن را نخواهم چشید اما بیشتر این آزارم میدهد که او زنده است و من مرده. به یاد تو نفس کشیدن را دوست دارم
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| یاد رفتن | ||
|
یاد رفتنت چقدر اشک ریختم به یاد آنهمه خاطره قبل از سکوت سرد آهای آبی عشق به هر سو می نگرم نگاهی مهربان نمیبینم شبی به کلبه دلتنگیهایم سری بزن تنها دلخوشیم خاطرات با تو بودن است... پس وعده دیدار ما در کوچه پس کوچه های خیال با سبدی از گلهای انتظار
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| نوبهار گمشده | ||
|
ای نوبهار گمشده ای کاش در چشمان تو مثل قناری ها شبی بغض دلم را وا کنم. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| رویا | ||
|
او هرگز در رویاهای من جایی نداشت ولی حالا واقعیت زندگی ام قشنگتر از رویاهاست. ای بهترینم اگر می دانستی صداقت خنده هایت هزاران غنچه شادی را در خانه دلم شکوفا می کند هیچوقت خنده را فراموش نمی کردی . کاش می شد در میان اشکها لبخند ها را دید کاش می شد در میان لبخند ها اشکها را دید . کاش می شد تنهایی را در شلوغی پیدا کرد کاش می شد غم ها را در میان چهره ها پیدا کرد. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| تا حالا فکرشو کردی چه خوب می شه که برگردی | ||
|
می خشکه آب دریاها خراب می شه همه راه ها
اگه کشتی ما امروز نمی رن همه فرداها قیامت می شه ما با هم نباشیم نمی چرخه فلک ، از هم جدا شیم دیگه روزی نمی مونه که شب شه دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه همه روزدخونه ها بی آب شکسته قامت مهتاب برای این دل عاشق تموم جنگل ها خالی از گندو می ره خورشید توی زندون می ریزن سنگها از کوهها بوی غم می ده شب بوها قیامت می شه ما با هم نباشیم نمی چرخه فلک ، از هم جدا شیم زمین آسمون دور می شه از هم می شینه گرد غم در نور عالم زمان ساعتش وا می ایسته از کار طبیعت از طبیعت می شه بیکار دیگه روزی نمونه که شب شه دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه نمی بینم دیگه قشنگیها رو سیاه می بینه چشام رنگیها رو چشم من که اینجوره تو که نیستی چشام کوره مثل آب رو آتیش تو باشی دنیام خوب می شه
|
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| چگونه فراموشت کنم | ||
|
چگونه فراموشت کنم که سالها سایه ات را دیده ام و تپش قلبم را حس کرده ام در جستجوی یافتن
به درگاه پروردگار ، دست دعا بلند کرده ام . چگونه فراموشت کنم که با میلادت هستی را از یاد بردم.
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| زندگی زیباست در پناه تو.. | ||
|
دوست دارم از آه برای خود کشتی ای بسازم ، از ناله دریایی و از گریه های شبانه ساحل ام را ، من در
افسانه های خیالی در آسمان هفتم بودم و در آن سرزمین زیبا دل در گرو محبت گذاشته بودم اما حالا من در قعر چاههای بی کسی گرفتار گشته ام امان از خیالهای زود گذر که انسان را چنان مست می کند که گویی در دریایی از شراب قرار گرفته و هر وقت که تشنه می شود خود را با می خیالی سیراب میکند به پنجره های دلم قفلی از بی کسی قرار داده اند آخر من نفهمیدم که دل در گرو کیست من در میان گلهای وحشی و در دشت به ظاهر سبزی متولد شدم حال که از آن بیرون آمدم و حالا فهمیدم که این گلها هیچ خاصیتی ندارد و این دشت در چشمان من زیبا جلوه می کند |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت توسط مرداب
|
|
||
| غربت | ||
|
دلم از بی کسی و غربت این خانه گرفت کاش در باغچه این همه بی فریادی باز هم مژده روییدن تو گل می کرد پشت این پنجره خسته و خاک آلود ، کاشکی دستی بود پرده کهنه غربت را به کنار می زد و مرا می فهمید
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت توسط مرداب
|
|
||